داستان قورباغه ها

۱۳۸۹ يکشنبه ۳۱ مرداد 8:2 | neshtiman

نظرات : 3

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}   frogs قورباغه ها    Once upon a time there was a bunch of tiny frogs..... Who arranged a running competition روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند .   The goal was to reach the top of a very high tower.  هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .   A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ... جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...   The race began .... و مسابقه شروع شد ....   Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .  راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..   You heard statements such as:  شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید : 'Oh, WAY too difficult !!'  ' اوه,عجب کار مشکلی !!' 'They will NEVER make it to the top .'  'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند .' or :   یا : 'Not a chance that they will succeed.. The tower is too high!'  'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'   The tiny frogs began collapsing. One by one ....  قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...   Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher ....  بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ... The crowd continued to yell,  'It is too difficult!!! No one will make it!'  جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'   More tiny frogs got tired and gave up ....  و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف  ... But ONE continued higher and higher and higher ....  ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر .... This one wouldn't give up !  این یکی نمی خواست منصرف بشه !     At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top !  بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید ! THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it ?  بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal ?  اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟   It turned out ....  و مشخص شد که ... That the winner was DEAF !!!!  برنده ی مسابقه کر بوده !!!   The wisdom of this story is:  Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! Always think of the power words have .  Because everything you hear and read will affect your actions!  نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که : هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید ! همیشه به قدرت کلمات فکر کنید . چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره Therefore:  پس : ALWAYS be....  همیشه .... POSITIVE! مثبت فکر کنید ! And above all :  و بالاتر از اون   Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!  کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید ! Always think:  و هیشه باور داشته باشید : God and I can do this !  من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم    

داستان عشق.

۱۳۸۹ شنبه ۱۶ مرداد 7:53 | neshtiman

نظرات : 2

  يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"     پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..." البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد: " اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."     پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟" "اوه بله، دوست دارم." تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟" پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."     پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد : " اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."     پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند  

ساعت مچی

۱۳۸۹ شنبه ۱۶ مرداد 7:44 | neshtiman

نظرات : 0

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟ پیرمرد: معلومه که نه! - چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟! - یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه - ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟! - ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟ - خوب... آره امکان داره - امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی - خوب... آره این هم امکان داره - یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده - آره ممکنه... - بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد - لبخندی بر لب مرد جوان نشست - در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما! - مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد - دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه - مرد جوان همچنان نیش لبخندش بازتر شد - یه روزی هر دوتاتون میاین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین - اوه بله... حتما و تبسمی عاشقانه بر لبانش نشست - پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... می فهمی؟! و پیرمرد با عصبانیت از مرد جوان دور شد ... نتیجه اخلاقی : درسته با مـوبــایــلت راحت زندگی می کنی ولی ساعت مچی بینوا هم شاید یه روزی برات شانس بیاره!

بی ریاترین بیان عشق به همسر در مقابل ببر وحشی

۱۳۸۹ پنج شنبه ۱۴ مرداد 8:5 | neshtiman

نظرات : 3

نهایت عشق ! یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه

۱۳۸۹ پنج شنبه ۱۴ مرداد 7:59 | neshtiman

نظرات : 1

    زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند. دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

گلدان فروش

۱۳۸۹ پنج شنبه ۱۴ مرداد 7:54 | neshtiman

نظرات : 1

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟ فروشنده گٿت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

خدایا سپاسگذارم از تو

۱۳۸۹ پنج شنبه ۱۴ مرداد 7:32 | neshtiman

نظرات : 1

بار خدایا از تو سپاسگذارم که قدرت فهمیدن به من دادی ،اگر واقعا این قدرت را نداشتم واقعا نمیدانم چه به روزگارم می آمد.خدایا میدانم که همیشه وجودت درکنار من و محافظ من است،پس قول میدهم از هیچ کس و هیچ چیز دیگر نهراسم.خدایا میدانم که انسان بودن و انسان ماندن بسیار سخت شده و همه در این وادی سخت سر در گم هستن.در این زندگی آموختم هر چه قدر آزمون هایش سخت تر باشد افراد کمتری سربلند میشوند ولی آن افراد همیشه ماندگار می شون در طول تاریخ .نمیخواهم نام ببرم که از چه کسانی نام میبرم چرا که تو خوب میدانی و اگر هر کس هم این نوشته را با جان دل بخواند ناخداگاه اشخاصی در ذهنش نقش میبندد. خدایا مرا کمک کن که در این امتحان بسیار سنگین در این روزگاره وا نفسا درجریان است ،قبول شوم و بتوانم از اکنون متفاوت تر از گذشته ام قدم بردارم و طی مسیر به سوی تو کنم .(آمین )

بچه ها تو رو خدا کمک کنید از سر در گمی در بیام من.

۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ مرداد 9:11 | neshtiman

نظرات : 3

سلام دوستان راستش وقتی امروز داشتم این مطلب زیبای دکتر شریعتی رو واسه وب لاگم اماده میکردم.احساس خیلی بدی بهم دست داد.نمیدونم چرا تا این حد احساس پوچی کردم .تو طول عمرم این اولین بار بود که احساس میکردم هیچی بلد نیستم.وقتی احساس زیبای دکتر شریعتی رو وقتی داشته این متن رو مینوشته رو تصور کردم احساس کردم که اصلا معنای احساس رو نمیدونم.به نظر شما چی میشه که بین انسانی که به نقل دکتر شریعتی و خیلی از علما و فضلا و امامان معصوم و انبیاء همه از یک سرچشمه ازلی و از روح خداوند متعال در درون انها دمیده شده اینقدر متفاوت هستند ؟ شاید شرایطی که من در اون بدنیا امدم و بزرگ شدم خیلی بهتر از دکتر شریعتی یا ........... بوده یا شاید بدتر.خدایا کمکم کن که بفهمم که چرا اینگونه شد که من هستم .خدایا کمکم کن که از این به بعد انطور که تو میخواهی باشم شاید بتونم در جایگاه فکری دکتر شریعتی قدم بردارم.چون تو میدنی من عاشق ستایش کردن وجود تو هستم.(امین) این فقط یه حس غریب بود که دوست داشتم تو اون لحظه بنویسم .از شما دوستان خوب هم میخوام اگه میتونید منو راهنمایی کنید که بتونم بهتر قدم بردارم تو مسیره زندگی.از همتون ممنون و سپاسگذارم .یا علی

یک متن بسیار زیبای دیگر از زنده یاد دکتر علی شریعتی

۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ مرداد 8:52 | neshtiman

نظرات : 0

  تبارک‌ الله‌ احسن‌ الخالقین‌ (آفرین‌ بر خودم‌ بهترین‌ آفرینندگان‌!). یعنی‌: به‌! ببین‌ چه‌ ساخته‌ام‌! از آب‌ و گل‌! روح‌ خودم‌ را در او دمیدم‌ و این‌ چنین‌ شد! و این‌ است‌ که‌ مرا این‌ چنین‌ می‌شناسد! که‌ خود را می‌شناسد که‌ گفته‌اند: خود را بشناس‌ تا خدا را بشناسی‌، چه‌ «خود» روح‌ خدا است‌ در اندام‌ تو ای‌ مانی‌ من‌! ای‌ مبعوث‌ هنرمند بسیار دان‌ من‌، ای‌ آشنای‌ نازنین‌ گرانبهای‌ نفیس‌ من‌، ای‌ روخ‌ من‌، خود من‌، و من‌ نخستین‌ بار که‌ در رسیدم‌ آن‌ من‌ پولادین‌ خویش‌ را که‌ غروری‌ رویین‌ بر تن‌ داشت‌، غروری‌ که‌ با هر ضربه‌ای‌ که‌ روزگار بر آن‌ فرود آورده‌ بود و هر گرزی‌ که‌ حوادث‌ بر سرش‌ کوفته‌ بود سخت‌تر گشته‌ بود، بر قامتش‌ فرو شکستم‌ که‌ در راه‌ طلب‌ این‌ اول‌ قدم‌ است‌، چه‌ غرور حجاب‌ راه‌ است‌ که‌ گفته‌اند: «نامرد غرورش‌ را می‌فروشد و جوانمرد آن‌ را می‌شکند، نه‌ به‌ زر و زور، بل‌که  بر سر دوست‌ که‌ غرورهای‌ بزرگ‌ همواره‌ بر عصیان‌ و صلابت‌ سیراب‌ می‌شوند و یکبار از تسلیم‌ و شکست‌ سیراب‌ می‌شوند و سیراب‌تر و آن‌ بار آن‌ هنگام‌ است‌ که‌ این‌ معامله‌ نه‌ در کار دنیا است‌ که‌ در کار آخرت‌ است‌ و آدمیان‌ بر دوگونه‌اند: خلق‌ کوچه‌ و بازار که‌ سر به‌ بند کرنش‌ زور می‌آورند و گزیدگان‌ که‌ سر به‌ لبه‌ تیغ‌ می‌سپارند و به‌ ربقه‌ تسلیم‌ نمی‌آورند، دل‌ به‌ کمند نیایش‌ دوست‌ می‌دهند و بسیار اندک‌اند آنها که‌ در ظلمت‌ شبهای‌ هولناک‌ شکنجه‌ گاهها و در آغوش‌ مرگی‌ خونین‌ یک‌ «لفظِ» آلوده‌ به‌ ستایشی‌ نگفته‌اند و یک‌ «سطر» آغشته‌ به‌ خواهشی‌ ننوشته‌اند و آن‌گاه‌ در غوغای‌ پرهراس‌ کفر و زور و خدعه‌ و کینه‌ قیصر سر بر دیوار مهراوه‌ ممنوع‌ نهاده‌اند و در برابر «تصویر» مریم‌- زیباترین‌ دختران‌ اورشلیم‌، مادر عیسی‌ روح‌ الله‌، مسیح‌ کلمة‌ الله‌، مریم‌ همسر محبوب‌ تئوس‌ که‌ اشباه‌ الرجال‌ قرون‌ وسطی‌ همسر یوسف‌ نجارش‌ می‌خواندند- غریبانه‌ اشک‌ ریخته‌اند، دردمندانه‌ گریسته‌اند و سرودها و دعاهای‌ گداازن‌ از آتش‌ نیاز و از بیتابی‌طلب‌ را از عمق‌ نهادشان‌ به‌ سختی‌ بر کشیده‌اند و سرشار از شوق‌ و سرمست‌ از لذت‌ بر سر و روی‌ تصویر «او» ریخته‌اند».  

داستان صفر و بی نهایت-نوشته استاد علی شریعتی

۱۳۸۹ دوشنبه ۱۱ مرداد 8:42 | neshtiman

نظرات : 1

  یک ٬ جلوش تا بینهایت صفرها! کی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ چی نبود هیچ کی نبود خدا تنهابود خدا مهربان بود خدا بینا بود خدا دوستدار زیبایی بود خدا دوستدار شایستگی بود خدا از سکوت بدش می آمد خدا از سکون بدش می آمد خدا از پوچی بدش می آمد خدا از نیستی بدش می آمد خدا آفریننده بود مگر می شود که نیافریند؟ ناگهان ابرها را آفرید در فضای نیستی رها کرد ابرهایی از ذره ها هر ذره منظومه ای کوچک ٬ نامش : اتم آفتابی در میان و پیرامونش ٬ ستاره ای ٬ ستاره هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش ( کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ابرها به حرکت آمدند نیرومند ٬ فروزان ٬ پرجوش و خروش مثل دود مثل گردباد مثل گرداب مثل آتش گردان اتمی بزرگی ٬ نامش : منظومه : آفتابی در میان پیرامونش ٬ ستاره ای ٬ ستاره هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش (کعبه ای ٬ و برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف از سنگ سیاه ٬ تا سنگ سیاه) زندگی پدید آمد گیاه ها: از خزه های کوچک تا درختهای بزرگ و حیوان ها: از میکروب ها تا ماموت ها و در آ]ر انسان: بدها و خوب ها بده ا بد تر از همه ی بدها خوب ها ٬ خوب تر از همه ی خوب ها بد ها مثل شیطان خوب ها مثل خدا زندگی ٬ یک ذره جاندار یک تخم تخم یک گیاه در خاک سبز می شود ٬ سر می زند٬ نمو می کند ٬ نهال می شود٬ جوان می شود٬ شاخ و برگ می افشاند ٬ گل و میوه می دهد ٬ پیر می شود ٬ خشک می شود٬ می میرد ٬ خاک می شود از او باز تخم می ماند ٬ مثل روز اول تخم یک حیوان جنین ٬ نوزاد٬ کودک ٬ نوجوان ٬ جوان ٬کامل ٬ پیر ٬ مرگ از او باز تخم می ماند ٬ مثل روز اول زندگی هم دور می زند تخم یک گیاه ٬ تخم یک حیوان از صبح تولد تا شب مرگ ٬ تمام عمر ٬ در جنب و جوش ٬ در تلاش٬ در حرکت هر لحظه درجایی هر جا ٬ در حالی همیشه و همه جا ٬! در جستجوی لذت ٬ در پیرامون احتیاج ٬ از تولد تا مرگ زندگی هم دور می زند آفتابی در میان احتیاج در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش از نیستی ٬ تا نیستی (کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه) یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ چی نبود هیچ کی نبود جهان آفریده شد ذره ها ٬ منظومه ها ٬ زنده ها… زمین ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها٬گیاهها و حیوانها ٬ دیدنی ها و ندیدنی ها هر کدام در حرکت ٬ در تلاش با نظمی ثابت در تغییری دایم زندگی سرزده از مرگ ٬ مرگ زاده زندگی ٬ زوز سرزده از شب ٬ شب زاده روز همه چیز در حرکت ٬ همه چیز دور زن: آفتابی در میان در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش از نیستی ٬ تا نیستی (کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه) یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ چی نبود هیچ کی نبود آفرینش پایان یافت و جهان برپاشد… و زمین ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها ٬ جاندارها و بیجان ها ٬ گیاه ها و حیوان ها ٬ ذره ها و منظومه ها … همه با نظمی ثابت ٬ در تغییری دایم ٬ همه در حرکت ٬ حرکت همیشگی ٬ همیشه در جستجو ٬ در جستجوی چیزی: آفتابی درمیان در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش از نیستی ٬ تا نیستی (کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه) چرا تمام جیزهای جهان شکل کره است؟ زمین ٬ ستاره ٫ خورشید الکترون و پروتون هرملکون ٬ هر اتم هر ذره ای خشت بنای این جهان منظومه ای : شهری ٬دهی ٬ از کشور بی سروپایان جهان چرا تمام حرکت هایی جهان دایره ای است؟ زمین ٬ ستاره ٬ خورشید الکترون و پروتون هر ملکول ٬ هر اتم هر ذره ای خشت بنای این جهان منظومه ای شهری ٬ دهی ٬ از کشوریی سروپایان جهان هر زنده ای چه یک گیاه ٬ چه جا نور دور می زند ٬ دایره وار تمام چیزهای جهان دایره وار ٬ دور می زند: آب ٬ خاک شب ٬ روز صبح ٬ غروب هر ثانیه ٬ هر دقیقه ٬ هر ساعت هر هفته ٬ هر ماه ٬ هر فصل : بهار ٬ تابستان پاییز ٬ زمستان هرسال یکی بود یکی نبود غیزا خدا هیچی چی نبود هیچ کی نبود زمین ها بود آسمن ها بود ستاره ها ٬ خورشیدها مشرق ها٬ مغرب بها فضای جهان بی آغاز ٬ بی پایان و در این گوشه آفتابی در میان در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش و مجموعا : یک منظومه و در آن گوشه ٬ یک منظومه دیگر و در گوشه دیگر ٬ یکی دیگر و یکی دیگر و دوتا و ده تا و صد تا و هزار تا و یک میلیون و یک میلیارد و تا … کسی نمی داند چند میلیارد ٬ میلیارد میلیارد …! یک عدد یک روی کاغذ بنویس هر چقدر می تونی جلوی یک صفر بذار صفحه ات که تمام شد صفحه دیگری بگیر کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بخر دواتت که ته کشید دوات دیگه وردار جوهرت که تمام شد جوهر دیگر بخر وقتی دستت خسته شد از دوستت خواهش کن که او صفر بزاره دست او که خسته شد تو باز ادامه بده تو که غذا می خوری او صفرها رو بذاره وقتی تو صفر می گذاری او غذاشو بخوره شب که میشه به نوبت بخوابین تو صفر بذار او بخوابه وقتی که او بیدار شد تو بخواب او صفر بذاره پیر که شدین به بچه هاتون بگین کارتونو دنبال کنن آخرهای عمرتان وقتی دیگه پیر پیرشدین یک لحظه دست از کار بکشین روز اول فقط دو تا بچه بودین فقط بلد بودین که صفر بذارین حالا دو تا پیر زمینگیر شده این فقط می تونین صفر بشمارین باز بچه شده این مثل روز اول شده این اون روزها بزرگترها دلشون براتون می سوخت نازتون می کدرن پرستاریتون می کردن گاهی هم مسخره تون می کردن و حالا کوچکترها چون حالا بچه تر شده این حالا بچه پیرین بچه ریش و پشم دارین هشتاد سال نود سال صد سال راه رفته این صد سال کار کرده این از سالها و سالها و سالهای عمر گذر کرده این آخر کار رسیده این به اول! باز بچه شده این خاک بودین خوراک شدین لقمه ای در دهان بابا لقمه ای در دهان مامان ذره ای تو دل مامان ذره ای تو پشت بابا… مامان وبابا با هم عروسی کردن آن ذره و این ذره با هم یکی شدن آن یکی تو شدی تو دل مامان مثل یک تخم مرغ تو دل مرغ با گرمی تن مامان با خون بدن مامان تو زنده شدی تو بزرگ شدی مثل یک تخم مرغ زیر پرهای مرغ نه ماه گذشت نه روز گذشت نه ساعت گذشت مامان دردش گرفت تخم مرغ را شکستی یک هو بیرون جستی ! افتادی تو گهواره چشمات نمی دید گوشت نمی شنید پاهات نمی رفت دستات نمی گرفت مغزت کار نمی کرد هیچ چی نمی فهمیدی هیچ کس را نمی شناختی تو گهواره افتاده بود فقط سه کار بلد بودی 1- شیر مکیدن 2- زیرت شاشیدن 3- گریه کردن! صدسال گذشت چشمات نمی بینه گوشات نمی شنوه پاهات نمیره دستات نمی گیره مغزت دیگه کار نمی کنه هیچ چی نمی فهمی هیچ کس را نمی شناسی تو بسترت افتاده ای فقط سه کار بلدی 1-… 2- …. 3-…. بعد می میری میندازنت تو دل زمین باز خاک می شی از تو هیچی نمی مونه تو می مونی آدمیزاد دور می زنه مثل زمین مثل زمان مثل بهار مثل همه چیز آب گل درخت زمین ستاره خورشید منظومه ها کهکشانها همه جهان ! هیچ بودی ٬ خاک بودی ٬ دورزدی ٬ هیچ شدی خاک شدی از تو چیزی که می مونه کاری که کردی می مونه هرکاری کردی می مونه کاری اگر کردی می مونه حالا بشین بچه پیر شماره ستاره ها منظومه ها به چند رسید؟ یک جلوش یک میلیون صفر؟ صد میلیون صفر؟ یک میلیارد؟ صد میلیارد ؟ …؟ نمی توانی بشماری یک جلوش صد متر صفر ؟ یک کیلومتر ؟ صد کیلومتر ؟ صدفرسنگ؟ هر چه که هست ضربش کن در هرچه که هست هر چه که شد باز ضرب کن در هر چه که شد هی ضرب کن هی ضرب کن صفحه اگر تمام شد صفحه دیگری بگیر کاغذ اگر تمام شد کاغذ دیگری بخر جوهر اگر تمام شد… دستت اگر خسته شد… خواب … خوراک … دوستت ادامه … بجه ها … شماره ستاره ها منظومه ها تمام چیزهای جهان به چند رسید؟ یک جو یک صفرها هزارتا صفر؟ یک میلیون ؟ یک میلیارد؟ صد کیلومتر ؟ صدفرسنگ؟ از جلو یک صف صفر تا به کجا؟ آن سر شهر ؟ آن سر کوه ؟ تا دریا؟ تا صحرا ؟ تا به افق؟ تا …. آن سر دنیا؟ ته دنیا؟ نه نه تا همیشه تا همه جا تا هر کجا که جا باشه تا جاییکه تو بتونی بشماری بتونی جلو یک صفر بذاری شماره گیاهها پرنده ها خزنده ها چرنده ها آدم ها فرشته ها زمین ها آسمانها ستاره ها خورشیدها منظومه ها دیده ها ندیده ها پست و بالا زشت و زیبا خوب و بدها هر چه که هست هر چه که تو این دنیاست هر چه که دنیا اسمشه همه جهان همه وجود همه ش همینه ! معنی عالم همینه شماره تمام چیزهای جهان چه آشکار و چه نها چه در زمین چه آسمان جمادها نبات ها جانوران آدمیان ستاره ها خورشیدها منظومه ها شماره تمام هستی همینه یک جلوش تا بی نهایت صفرها ببین فقط یک عدده ببین فقط یکعدد ه به غیر یک ٬ هر چه که هست چه ده چه صد هزار هزار چه میلیون چه میلیارد چه بیشمار شماره نیست هیچ نیست هستند اما نیستند نیستند اما هستند صفرند یعنی خالی اند هیچ اند پوچ اند بی معنی اند یک عدد خشک و خالی هم نیستند نیستند زیرا فقط یک عدده چونکه فقط یکعدد ه اما همین صفر جلو یک که نشست …؟؟؟!!! وقتی صفرها جلو یک می نشینند یک را صد ها میلوین ها و بیلیون ها می کنند اما صدها و میلیون ها و میلیاردها فقط یک است صدها یک میلیونها یک میلیاردها یک … زیرا فقط یک عدده دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه یعنی دو تا یک سه تا یک چهار تا یک پنج تا یک شش تا یک هفت تا یک هشت تا یک نه تا یک ده یازده دوازده سیزده چهارده پانزده شانزاده هفده هیجده نوزده و بیست. سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود وصد … دویست و سیصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و هشتصد و نهصد و هزار میلیون و بیلیون و تریلیون و کاتریلیون … و همه فقط یک است و بقیه صفر! *** توی حساب فقط یک عدده تو این عالم فقط یکعدد ه بقیه هر چه هست صفر است همه صفرند هیچ اند پوچ اند خالی اند صفر : یک دایره تو خالی دور می زند و آخرش میرسد به اولش و… هیچ ! همین! فقط یک است و جلوش – تا بی نهایت – صفرها صفر: خالی ٬ پوچ ٬ هیچ ! وقتی بخواد خود ش باشه تنها باشه وقتی بخواد فقط با صفرها باشه اما وقتی جلو یک بشینه …؟! وقتی بخواد فقط برای یک باشه از پوچی و از تنهایی در بیاد همنشین یک بشه ؟! *** تو بچه جان! بچه 9 ساله ده ساله ! که هیچ بودی خاک بودی خوراک شدی هشتاد سال دیگر نود سال دیگر یک بچه پیر می شی هیچ می شی خاک می شی دور می زنی دایره ای بی جهت بی معنی تو خالی باز از آخر میرسی به اول مثل صفر وقتی برای خودت زندگی کنی وقتی بخوای فقط برای خودت باشی تنها باشی وقتی بخوای فقط با صفرها باشی عمرتو مثل یک خط منحنی روی خودت دور می زنه مثل صفر باز از آخر میرسی به اول! می مونی می گندی مثل مرداب مثل حوض بسته می شی مثل دایره مثل صفر! اما اگر جلو یک بنشینی …؟ اگر بخوای فقط برای یک باشی از پوچی و از تنهایی در بیایی همنشین یک بشی …؟! باید برای دیگران زندگی کنی عمرتو مثل یک خط افقی پیش می ره مثل راه مثل رود وقتی از خودت دوربشی از آ]ر به آبادی می رسی مثل راه از آخر می ریزی به دریا مثل رود اما اگر جلو یک بنشینی اگر بخوای فقط برای یک باشی از پوچی و از تنهایی در بیایی همنشین یک بشی باید برای دیگران بمیری عمرتو مثل یک خط عمودی بالا میره مثل موج مثل طوفان مثل یک قله ی بلند مغرور تو تپه ها مثل درخت سرو آزاد تو خزه ها که رو به خورشید میرویه به آسمان قد می کشه مثل یک انسان بزرگ یک شهید یک امام تو گرگ ها تو روباه ها تو موش ها تو میش ها که پامیشه که میاسته بپاخیزی بایستی توصفرها مثل یک ! بله فقط یک عدده فط یکعدد ه شماره ستاره ها منظومه ها زمین ها آسمان ها شماره تمام چیزهای عالم یک جلوش تا بی نهایت صفرها! یک ی هست یک ی نیست غز از خدا هیچ چیز نیست هیچ کس نیست  

طناب

۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ مرداد 12:38 | neshtiman

نظرات : 1

  داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند خدایا کمکم کن ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: چه می خواهی. -ای خدا نجاتم بده واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم -البته که باور دارم اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرٿته بود در حالی که او ٿقط یک متر از زمین فاصله داشت.    

بیاید زود قضاوت نکنیم

۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ مرداد 12:33 | neshtiman

نظرات : 2

ک داستان پندآموز تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟'' صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم.......... چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، زود قضاوت نکن چرا که ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

نظرات

نظرات :