همدیگر را دوست بداریم

۱۳۸۹ دوشنبه ۱۶ فروردين 13:7 | neshtiman

نظرات : 5

  روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه‌ای داشت: "خداوندا! دوست دارمبدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايتکرد و يکی از آنها باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاقيک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبيداشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنیو مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايیبا دسته بسيار بلندداشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام ازآنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خودرا پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود،نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مردروحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنمرا ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در راباز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورشروی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هایدسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و میخنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "سادهاست، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که بهیکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشانفکر می کنند!"هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی به آسمانميرفت، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد (ص) وفات می یافت نیز به شمامی اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها بر زبان آورده اند، اینکلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوستداشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوستبدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهدشد....تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد یا به دیگران نخواهند گفت ، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده میباشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید،یا به دیگران بگویید. من جزء آن 7% بودم، همچنینبه ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم.شوم

شاید فردا خیلی دیر باشد

۱۳۸۹ دوشنبه ۱۶ فروردين 12:44 | neshtiman

نظرات : 0

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان رابر روی دو ورق کاغذ بنویسند وپس از نوشتن هر اسم یک خط فاصلهقرار دهند . سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند درمورد هرکدام از همکلاسی هایشانبگویند ، فکر کنند و در آن خط هایخالی بنویسند . بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانشآموزان پس از اتمام ،برگه های خودرا به معلم تحویل داده ، کلاس راترک کردند. روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ایجداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموزرا در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویلداد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت معلم این زمزمه ها را از کلاسشنید " واقعا ؟ " "من هرگزنمی دانستم که دیگران به وجود مناهمیت می دهند! " "من نمیدانستم که دیگران اینقدر مرا دوستدارند . " دیگر صحبتی ار آن برگه هانشد . معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در موردموضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهمنبود. آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان ازخود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه هایکلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سالبعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش درمراسم خاکسپاری او شرکت کرد او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشتهشده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید . کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنارتابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در اینمراسم تودیع بود به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانیکه مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلمریاضی مارک نبودید؟" معلم با تکان دادن سر پاسخداد : " چرا" سرباز ادامه داد : " مارکهمیشه درصحبتهایش از شما یاد میکرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثرهمکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارکنیزکه در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلممارک هستند پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلمگفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیمبرایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذفرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تاخورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد. خانم معلم با یک نگاه آنها راشناخت . آن کاغذها ، همانی بودند کهتمام خوبی های مارک از دیدگاهدوستانش درونشان نوشته شدهبود . مادر مارک گفت : " از شما بهخاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که می بینید مارک آن راهمانند گنجی نگه داشتهاست . " همکلاسی های سابق مارک دورهم جمع شدند .چارلی با کمروییلبخند زد و گفت : " من هنوز لیستخودم را دارم . اون رو در کشویبالای میزم گذاشتم . " همسر چاک گفت : " چاک از منخواست که آن را در آلبوم عروسیمانبگذارم . " مارلین گفت : " من هم برایخودم را دارم .توی دفتر خاطراتمگذاشته ام . " سپس ویکی ، کیفش را از ساکبیرون کشید ولیست فرسوده اش را بهبچه ها نشان داد و گفت :" اینهمیشه با منه . . . . " . " من فکرنمی کنم که کسی لیستش رانگه نداشته باشد . " معلم با شنیدن حرف هایشاگردانش دیگر طاقت نیاورده ،گریه اش گرفت . او برای مارک و برایهمه دوستانش که دیگر او را نمیدیدند ، گریه می کرد . سرنوشت انسانها در این جامعهبقدری پیچیده است که ما فراموش میکنیم این زندگی روزی به پایانخواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمیداند که آن روز کی اتفاقخواهد افتاد . بنابراین به کسانی کهدوستشان دارید و به آنها توجهدارید بگویید که برایتان مهم و باارزشند ، قبل از آنکه برای گفتندیر شده باشد. اگر شما آنقدر درگیرکارهایتان هستید که نمی توانیدچند دقیقه ای از وقتتان را صرففرستادن این پیغام برای دیگرانکنید ، به نظرشما این اولین باریخواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برایایجاد تغییر در روابط تان نکردید؟ هر چه به افراد بیشتری اینپیغام را بفرستید ، دسترسی شما بهآنهایی که اهمیت بیشتری برایتاندارند ، بهتر و راحت تر خواهدبود . بیاد داشته باشید چیزی رادرو خواهید کرد که پیش از اینکاشته اید دوست خوبم اميدوارم هميشه خوبيهاي منرو به ياد داشته باشي و بديهام روببخشي و از ياد ببري ... صميمانه برات آرزوي موفقيت وشادكامي دارمشاد و تندرست باشید

نظرات

نظرات :